چرا شناخت حقوق کودک باید از خود کودک آغاز شود؟
اگر از یک کودک بپرسیم «حقوق تو چیست؟»، ممکن است مکث کند، شانههایش را بالا بیندازد و بگوید: «نمیدانم.» شاید هم تصور کند حق یعنی چیزهایی که پدر و مادر یا معلم به او اجازه میدهند انجام دهد؛ مثلاً اجازه بازی کردن، تلویزیون دیدن، بیرون رفتن یا استفاده از تلفن همراه. اما حقوق کودک چیزی بسیار فراتر از اینهاست. حق، چیزی نیست که بزرگسال هر وقت خواست به کودک بدهد و هر وقت نخواست از او بگیرد. کودک از همان زمانی که به دنیا میآید، انسانی دارای کرامت و صاحب حق است. بنابراین اگر قرار است فرهنگ حقوق کودک در جامعهای شکل بگیرد، نخستین پرسش نباید این باشد که «بزرگسالان چطور از کودکان حمایت کنند؟» بلکه باید از خود کودک آغاز شود: «آیا کودک میداند که حق دارد؟»
شناخت حقوق کودک از خود کودک آغاز میشود، زیرا حقی که صاحب آن از وجودش آگاه نیست، در بسیاری از موقعیتهای زندگی نمیتواند بهدرستی از آن استفاده یا برای نقض آن اعتراض کند. البته این سخن به معنای آن نیست که مسئولیت اجرای حقوق کودک بر دوش خود کودک گذاشته شود. کودک نباید قربانی نقض حق خود باشد و بعد از او انتظار داشته باشیم خودش از حقش دفاع کند. مسئولیت اصلی حمایت، تأمین و تضمین حقوق کودک همچنان بر عهده والدین، خانواده، دولت، مدرسه، نهادهای اجتماعی و سایر مسئولان است. اما در کنار این مسئولیت، کودک نیز باید به تدریج زبان حقوق را بیاموزد؛ بداند کرامت دارد، حق دارد مورد خشونت قرار نگیرد، حق دارد آموزش ببیند، حق دارد بازی و استراحت داشته باشد، حق دارد درباره مسائل مربوط به زندگی خود نظر بدهد، حق دارد شنیده شود، حق دارد حریم خصوصی داشته باشد و حق دارد در برابر تبعیض و بهرهکشی حمایت شود. کنوانسیون حقوق کودک نیز بر این اصل تأکید دارد که اصول و مقررات مربوط به حقوق کودک باید برای کودکان و بزرگسالان شناخته و قابل فهم شود.
مشکل از جایی آغاز میشود که کودک حقوق خود را با «اجازه گرفتن» اشتباه میگیرد. وقتی به کودکی گفته میشود «تو فقط وقتی حق داری حرف بزنی که من اجازه بدهم»، او به تدریج میان «حق» و «اجازه» تفاوتی نمیبیند. در حالی که این دو مفهوم کاملاً متفاوتاند. اجازه، معمولاً تصمیم کسی است که اختیار انجام یا ندادن کاری را دارد؛ اما حق، جایگاه حقوقی و انسانی فرد است. اگر کودک حق دارد مورد احترام قرار گیرد، احترام به او وابسته به خلقوخو یا رضایت لحظهای بزرگسال نیست. اگر حق دارد از خشونت محافظت شود، این حق با عصبانی شدن پدر یا مادر از بین نمیرود. اگر حق دارد نظر خود را بیان کند، شنیده شدن او نباید صرفاً پاداشی برای «بچه خوب بودن» باشد. فهم همین تفاوت ساده میتواند نگاه کودک به خودش و نگاه بزرگسالان به کودک را تغییر دهد.
شناخت حقوق، در حقیقت بخشی از شکلگیری شخصیت کودک است. کودکی که میداند انسان دارای کرامت است، به تدریج یاد میگیرد که دیگران نیز کرامت دارند. کودکی که میفهمد حق دارد شنیده شود، بهتر درک میکند که باید به سخن دیگران نیز گوش دهد. کودکی که میآموزد حریم خصوصی دارد، میتواند مفهوم احترام به حریم خصوصی دیگران را نیز بفهمد. به همین دلیل، آموزش حقوق کودک فقط انتقال چند ماده قانونی یا حفظ کردن نام چند حق نیست؛ نوعی آموزش برای زندگی اجتماعی است. پژوهشها و برنامههای آموزشی مرتبط با حقوق کودک نیز نشان دادهاند که حتی کودکان خردسال میتوانند مفاهیم حقوق را، اگر با زبان و روش متناسب با سنشان ارائه شود، درک و در زندگی روزمره به کار گیرند.
از همین جا باید با یک تصور اشتباه دیگر نیز فاصله گرفت؛ اینکه «کودک هنوز کوچک است و لازم نیست درباره حقوقش چیزی بداند». اتفاقاً کودکی که هنوز در حال شکل دادن به تصویر خود از جهان است، به آموزش درست حقوق نیاز بیشتری دارد. کودک سه یا چهار ساله شاید نتواند مفهوم پیچیده کرامت انسانی یا مسئولیت دولت را بفهمد، اما میتواند بفهمد «بدن من متعلق به من است»، «نباید کسی مرا بزند»، «اگر ترسیدم میتوانم به یک بزرگسال قابل اعتماد بگویم»، «من حق دارم سؤال بپرسم» یا «دوستم هم مثل من حق دارد». کودک دبستانی میتواند درباره عدالت، تبعیض، احترام، حریم خصوصی، حق آموزش و حق بازی گفتوگو کند. نوجوان نیز میتواند مفاهیم پیچیدهتری مانند مشارکت، آزادی بیان، مسئولیت اجتماعی، حقوق دیجیتال و رابطه میان آزادی و مسئولیت را بفهمد. آموزش حقوق کودک باید همراه با رشد کودک پیچیدهتر شود، نه اینکه تا هجدهسالگی به تعویق بیفتد.
در واقع، شناخت حقوق کودک باید با زبان خود کودک اتفاق بیفتد، نه با زبان سنگین و نامفهوم حقوقی. اگر به کودک گفته شود «مطابق فلان ماده از یک سند بینالمللی، دولتها مکلفاند…» احتمالاً چیزی از این جمله در ذهن او باقی نمیماند. اما اگر به او گفته شود «اگر اتفاقی افتاد که تو را ترساند یا آزارت داد، حق داری با یک بزرگسال قابل اعتماد صحبت کنی»، همان مفهوم حقوقی به دانشی قابل استفاده در زندگی تبدیل میشود. حقوق کودک زمانی زنده است که کودک بتواند آن را در موقعیت واقعی تشخیص دهد. وقتی کودک در مدرسه میفهمد تمسخر کردن یک همکلاسی به دلیل معلولیت یا وضعیت خانوادگی او نوعی رفتار تبعیضآمیز است، حقوق را یاد گرفته است. وقتی میفهمد انتشار عکس خصوصی دوستش بدون رضایت او کار درستی نیست، مفهوم حریم خصوصی را فهمیده است. وقتی میداند میتواند درباره تصمیمی که مستقیماً بر زندگی او اثر میگذارد نظرش را بیان کند، معنای مشارکت را تجربه کرده است.
به همین دلیل، خانه نخستین مدرسه شناخت حقوق کودک است. پیش از آنکه کودک با کتاب حقوق کودک یا درسهای مدرسه مواجه شود، رفتار پدر و مادر به او میآموزد که «حق» در این خانه چه معنایی دارد. اگر کودک هر بار که نظر متفاوتی میدهد با جمله «تو بچهای، حرف نزن» روبهرو شود، پیام پنهان این است که کوچک بودن یعنی بیحق بودن. اگر هر پرسش او با تحقیر پاسخ داده شود، یاد میگیرد که پرسیدن حق او نیست. اگر اشتباه کردن او با خشونت پاسخ داده شود، ممکن است تصور کند بزرگسال حق دارد برای تربیت کودک هر رفتاری انجام دهد. اما اگر والدین به او اجازه دهند نظرش را بیان کند، برای احساساتش ارزش قائل شوند، در تصمیمهای متناسب با سن او مشارکتش دهند و در عین حال مرزهای ایمنی و مسئولیت را روشن کنند، کودک در عمل حقوق خود را تجربه میکند. آموزش حقوق کودک پیش از آنکه یک درس باشد، یک تجربه است.
مدرسه نیز در این میان نقش بسیار مهمی دارد. مدرسهای که فقط از حقوق کودک سخن بگوید اما در عمل صدای او را نشنود، آموزش حقوق را به یک شعار تبدیل میکند. کودک باید بتواند ببیند که احترام، برابری، مشارکت، عدم تبعیض و کرامت در محیط مدرسه چگونه اجرا میشوند. اگر دانشآموز درباره تصمیمی که بر زندگی آموزشی او اثر میگذارد هیچ فرصتی برای بیان دیدگاه خود نداشته باشد، صرفاً نصب یک پوستر درباره «حقوق کودک» نمیتواند فرهنگ حقوقی ایجاد کند. حق شنیده شدن، زمانی معنا پیدا میکند که کودک واقعاً احساس کند سخن او شنیده میشود و متناسب با سن و میزان رشدش مورد توجه قرار میگیرد. حق مشارکت کودک نیز به معنای واگذاری تمام تصمیمها به او نیست؛ بلکه یعنی کودک در موضوعاتی که بر زندگی او اثر میگذارند، به عنوان انسانی صاحب نظر دیده شود.
از این منظر، شناخت حقوق کودک ارتباط مستقیمی با «اعتماد به نفس حقوقی» دارد. منظور از این مفهوم آن است که کودک بداند اگر با رفتار نادرستی مواجه شد، میتواند آن را تشخیص دهد، دربارهاش صحبت کند و از یک فرد قابل اعتماد کمک بخواهد. کودکی که نمیداند آزار جنسی نقض حق اوست، ممکن است آن را پنهان کند. کودکی که تصور میکند تحقیر و کتک خوردن بخش طبیعی تربیت است، شاید هرگز درباره خشونت صحبت نکند. کودکی که فکر میکند نظرش هیچ اهمیتی ندارد، ممکن است حتی در شرایطی که تصمیمی جدی درباره زندگی او گرفته میشود، سکوت کند. بنابراین آگاهی از حقوق، یکی از ابزارهای پیشگیری از آسیب نیز هست؛ البته بدون آنکه مسئولیت حفاظت از کودک را به خود او منتقل کند.
در عصر فناوری، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا کرده است. کودک امروز فقط در خانه و مدرسه زندگی نمیکند؛ بخشی از زندگی او در فضای دیجیتال جریان دارد. عکس، صدا، پیام، اطلاعات شخصی و حتی احساسات کودک میتوانند در محیطهای دیجیتال ثبت، ذخیره و منتشر شوند. اگر کودک نداند که حریم خصوصی دارد، ممکن است بدون آگاهی اطلاعات شخصی خود را در اختیار دیگران قرار دهد. اگر نداند که میتواند در برابر آزار و تهدید کمک بخواهد، ممکن است مدت زیادی در سکوت باقی بماند. اگر نداند که دیگران نیز دارای حریم خصوصیاند، ممکن است ناخواسته حقوق دوستان خود را نقض کند. بنابراین شناخت حقوق کودک در زمانه جدید باید فضای دیجیتال را نیز دربرگیرد و کودک را برای مواجهه آگاهانه با فرصتها و خطرهای این فضا آماده کند. نهادهای بینالمللی نیز در سالهای اخیر بر ضرورت توجه به حقوق کودک در محیط دیجیتال تأکید کردهاند.
با این حال، نباید از این نکته غافل شد که «آموزش حقوق کودک» با «وادار کردن کودک به مطالبهگری دائمی» تفاوت دارد. هدف این نیست که کودک در برابر هر تصمیم والدین بایستد و هر محدودیتی را نقض حق خود بداند. کودک حق دارد، اما حقوق او در کنار حقوق دیگران، مسئولیتهای خانوادگی، ضرورتهای ایمنی و ظرفیتهای در حال رشد او معنا پیدا میکند. همانگونه که کودک باید بداند حق دارد شنیده شود، باید یاد بگیرد که دیگران نیز حق دارند شنیده شوند. همانگونه که حریم خصوصی خود را میشناسد، باید حریم خصوصی دیگران را نیز محترم بداند. همانگونه که از خود در برابر خشونت محافظت میکند، باید بیاموزد که حق ندارد به دیگری آسیب بزند. آموزش حقوق کودک اگر درست انجام شود، کودک را خودخواه نمیکند؛ بلکه او را به انسانی آگاهتر، مسئولتر و حساستر نسبت به کرامت دیگران تبدیل میکند.
نکته مهم دیگر این است که شناخت حقوق نباید فقط در زمان وقوع مشکل اتفاق بیفتد. اگر کودک تازه زمانی درباره حق خود برای حمایت در برابر خشونت آموزش ببیند که قربانی خشونت شده است، آموزش بسیار دیر انجام شده است. اگر تازه هنگام اختلاف خانوادگی درباره حق شنیده شدن او صحبت کنیم، فرصت زیادی از دست رفته است. حقوق باید پیش از بحران وارد زندگی کودک شود. کودک باید در روزهای عادی و در محیط امن، زبان حقوق را بیاموزد تا اگر روزی با موقعیت دشواری روبهرو شد، بتواند آنچه را تجربه میکند تشخیص دهد و درباره آن سخن بگوید.
از سوی دیگر، آگاهی کودک از حقوق خود باید همزمان با آگاهی بزرگسالان از مسئولیتهایشان باشد. نمیتوان به کودک گفت «تو حق داری» اما به والدین، معلم یا مدیر مدرسه نگفت که «شما وظیفه دارید این حق را محترم بشمارید». نظام حقوق کودک زمانی کارآمد است که میان صاحب حق و مسئول اجرای حق رابطهای روشن برقرار باشد. کودک باید بداند صاحب حق است و بزرگسال نیز باید بداند که در برابر این حق مسئولیت دارد. آموزش حقوق کودک در حقیقت باید هر دو سوی این رابطه را توانمند کند؛ هم کودک را برای شناخت و بیان حقوقش و هم بزرگسال را برای احترام، حمایت و اجرای آن حقوق.
در این میان، یک خطر جدی نیز وجود دارد: تبدیل حقوق کودک به یک شعار تزئینی. اگر در مدرسه درباره حقوق کودک سخن بگوییم اما کودک را تحقیر کنیم، اگر در خانواده از احترام حرف بزنیم اما صدای او را نشنویم، اگر از حریم خصوصی صحبت کنیم اما بدون دلیل و بدون تناسب دائماً او را کنترل کنیم، یا اگر از مشارکت کودک بگوییم اما هیچ تصمیمی را بدون نظر بزرگسالان ممکن ندانیم، کودک خیلی زود متوجه تناقض میان «آنچه میگوییم» و «آنچه انجام میدهیم» خواهد شد. آموزش واقعی حقوق زمانی شکل میگیرد که کودک میان مفهوم و تجربه فاصلهای احساس نکند.
شناخت حقوق کودک از خود کودک آغاز میشود، زیرا کودک نخستین کسی است که باید بداند ارزش او وابسته به نمره، موفقیت، ظاهر، رفتار، ثروت خانواده یا رضایت دیگران نیست. او باید بداند حتی زمانی که اشتباه میکند، همچنان دارای کرامت است؛ حتی زمانی که نظرش با بزرگسال متفاوت است، همچنان شایسته شنیده شدن است؛ حتی زمانی که کوچک است، همچنان انسان است؛ و حتی زمانی که برای تصمیمگیری به کمک نیاز دارد، این نیاز او را از داشتن حقوق محروم نمیکند. همین شناخت میتواند بنیان شخصیت سالم و رابطهای متعادل میان کودک و بزرگسال را شکل دهد.
در نهایت، شاید بتوان گفت جامعهای که میخواهد حقوق کودک را اجرا کند، باید پیش از هر چیز به کودک کمک کند جملهای ساده اما عمیق را درک کند: «من حق دارم.» این جمله قرار نیست کودک را در برابر خانواده قرار دهد؛ قرار است او را از حاشیه به متن زندگی انسانی بازگرداند. کودکی که حق خود را میشناسد، بهتر میتواند درباره بیعدالتی سخن بگوید، از خود کمک بخواهد، به حقوق دیگران احترام بگذارد و در تصمیمهای مربوط به زندگیاش مشارکت کند. به همین دلیل، آموزش حقوق کودک یک برنامه جانبی یا فعالیت تزئینی نیست؛ بخشی از تربیت انسانی و شهروندی است. حقوق کودک زمانی از متن اسناد حقوقی وارد زندگی واقعی میشود که خود کودک بداند صاحب این حقوق است. از همین جاست که میتوان گفت شناخت حقوق کودک نه از قانون، نه از مدرسه و نه حتی از والدین، بلکه از خود کودک آغاز میشود؛ از لحظهای که کودک برای نخستین بار میفهمد «من کوچکترم، اما بیحق نیستم.» این رویکرد با منابع رسمی حقوق کودک نیز همراستاست: آموزش حقوق باید خود کودکان را توانمند کند تا حقوقشان را بشناسند و بتوانند برای تحقق آنها مشارکت کنند؛ در عین حال، مسئولیت اجرای حقوق همچنان بر عهده بزرگسالان و نهادهای مسئول باقی میماند.

محمدمهدی سیدناصری
پژوهشگر حقوق کودک و آینده کودکی در عصر دیجیتال